شصت و شش
بارون میاد. صداى رعد و برق. من تو این لحظات هیچی ازت نمیخوام. فقط بکشید بیرون. میخوام تو حال خودم باشم. وختى به این فک میکنم که ابراى بارونى دارن نفساى آخرو میکشن دلم میگیره. راستشو بخواى من طاقت انتظار کشیدن واسه رسیدن سرما رو ندارم.دوس دارم وسایلمو جمع کنم و برم یه جاى سرد،یه جایى که هواش تا ابد ابرى باشه،برگاى درختاش خیس از بارون باشه و هواش پر باشه از عطر خاک. یه وختایى به خودم شک میکنم که دختر تابستونم. فکر نمى کنم چیز زیادى ازت خواسته باشم.واسه یه بارم شده حرف دلمو گوش کن.
پسرى با کفشاى سفید
یه وختایى هم هست مث امشب. شبى که فهمیدم عشق سال هاى نوجوانیم داره ازدواج میکنه. بعد هر چى به خودم فشار میارم که ناراحت شم، نمیشه. یکم غصه بخورم حتا.نشد که نشد. الان که دقیقتر فک میکنم یادم میفته که من این قابلیتو داشتم و دارم که جنس مخالف رو از گردن به پایین ببینم و هیچ دقتى رو صورتشون نداشته باشم، بنابراین میشه گفت همه رو از طرز لباس پوشیدن و مهمتر از همه کفشاشون میشناختم. عشق مذکور هم پسرى بود با کفشاى سفید. کفشاى سفیدى که از سفیدى برق میزد، من اما هر وخت کفش سفید میخریدم میرفتم سمت گلدونا تا یه کم خاک بردارم و کفشامو از برق بندازم.خب اعتماد به نفس نداشتم.کم داشتم احتمالن.اومدم که بگم پسرى با کفشاى سفید امشب واسه خودش مردى میشه، همونى که من هیچوخت یادم نبود نگاش کنم ببینم چه ریختیه حتا.این روزا یه حسى بر من مستولى گشته که اجازه نمیده عمیق به هر چیزى فکر کنم. اگه حسى بود واسه عمیق فکر کردن، احتمالن به این نتیجه میرسیدم که طرف اصلن عشقم نبوده و در حد یه رهگذر تکرارى واسه همیشه باقى میموند. 1. http://www.iranvij.ir/upload/images_bahman/02544841288960378115.jpg 2.http://www.iranvij.ir/upload/images_bahman/63737351375197425228.jpg
سوهانم کو؟
سوهان ناخنم گم شده.حوصله ندارم . مدام تنم داغ میشه. از اینکه قراره بزودى تابستون از راه برسه میخوام عععق بزنم. هرچند دقیقه یکبار ناخنامو نگا میکنم و ازینکه بلندتر از حد معمول شدن عذاب میکشم. سوهان ناخنم کجاس؟این سوالو ده بار یا بیشتر از تک تک اعضاى خونواده پرسیدم و همشون نمیدونن که کجاس. نشستم یه گوشه. داشتم به این فکر میکردم که آخرین بار کجا گذاشتمش؟ چشمم میخوره به کتابا. یادم میفته قبل از رفتن به نمایشگا رفته بودم تو انبارى و داشتم ناخنامو سوهان میکشیدم. به نمایشگا که فکر کردم خنده م گرفت. باز هم همون مشکل یک در دویست میلیون نفر. روبروى یه بنر تبلیغاتى ایستادم و میخواستم ازش عکس بگیرم که جلوم ظاهر شدن. ازم خواستن سوالاشونو جواب بدم. بعد از پرسیدن این سوال که >> سخت نباشه؟ << جواب دادم. راجع به نمایشگا بود و چگونگى برگزاریش و برخورد غرفه دارانش . پنج دقیقه اولو خودمم نفهمیدم که چی گفتم. کلماتو گم کرده بودم ولى اعتماد به نفسم هنوز باهام بود. ته شو بستمو رفتن. بعدن فهمیدم ازم عکسم گرفتن و صدامم ضبط کردن. یه نگا به بنر تبلیغاتى انداختمو زیر لب به خودم فحش دادم بخاطر جواب دادنم. بعد عکسو گرفتم. تو بنر نوشته بود : >> به نظر شما راه رسیدن به دانشگا چه رنگیه؟ << از نظر من قهوه اى بوده و هس.حرف از دانشگا آزاد تو خونه ما زده نمیشد و همه به عشق دولتى میخوندن. سه سال گذشته بود و من هنوز علاف بودمو همه آینده مو تو چیزى میدیدم که بقیه میگفتن. اون سه سال شد چاهار سال و دیگه ضامن پروندم. رفتم دفترچه آزاد خریدم. به کسى هم چیزى نگفتم. انتخاب اولمو ته مرکز زدم . بعد قبول شدم .بعدترش که آدرسشو دقیق نگا کردم فهمیدم همون دانشکده اى بوده که هر روز از جلوش رد میشدمو همیشه برام سوال بود که چرا درش بسته اس؟ انگار قرار بود برم و دنبال جواب بگردم. راضى کردن باباهه یه مهمونى پرخرجو گذاشت رو دست داماد بزرگه و همونجا کارو تموم کرد. اینا رو گفتم که بگم واسه رسیدن به این مدینه فاضله جر خوردم، بقیه رو نمیدونم. شاید واسه یکى این راه رسیدن، سبز بوده و واسه یکى دیگه صورتى. دوباره به ناخنام نگا میکنم. میرم و مامانه رو میفرستم بیرون تا با یه سوهان ناخن برگرده. حالا سوهان تو دستمه، ناخنام مرتب شدن و تا حدودى حس خوبى دارم. داشتم به این فکر میکردم که سوهان روح که میگن همچینم بد نیس،اگه به من بود دوس داشتم همه وجودمو سوهان بکشمو سبک شم. * چرا آخه؟سه تا سایت آپلود دارم ولى هیچکدوم عکسارو آپ نمیکنه.
براى تویى که لیاقتشو ندارى
بى توجه به بقیه ازش میخوام اگه تو فی*س بوک صفحه داره بگه تا بنویسم, میخنده و تاکید میکنه که موقع سرچ کردن دو تا >> اوو << واسه اسمش بزارم. شب که شد اکسپت کرد و بعدش پیام داد که خیلى خوشحاله ازینکه شاگردش تو لیستشه . از پیامش ذوق میریخت بیرون. جواب کوتاهى دادمو رفتم رو وال یه استاده دیگه که تو لیستم بود نوشتم >> استاد عزیزم روزت مبارک << راستش تو نوشتن کلمه >> عزیزم << تردید منو گرفت. مسخره بود. براى من معلم ععادمى بود که زندگى نمیکرد، لباس رنگى نمیپوشید، آرایش نداشت، مو نداشت. معلم کسى بود که انگار با همون مقنعه و مانتو شلوار بلندش تو مدرسه زندگى میکرد. اون وختا مث حالا نبود که بخوام استادو تو هر حالتى تصور کنم. ینى هر کار میکردى نمیشد معلمو تو حالت شونه کردن موهاش تصور کنى ، چراکه اصلن مویى وجود نداشت. باید میترسیدى از هیبت نداشته ش و چرت و پرتاشو -که قرنى یه بارم آپ دیت نمیشد- تحمل میکردى. یه وختایى هم تعجب میکردى که معلما مگه کرمم میریزن؟ کلاس دوم راهنمایى بودم . امتحان ریاضى داشتیم و منم میز اول نشسته بودم. تنفر از ریاضى بدجور بیداد میکرد تو من. جورى که بعداز کلى کلنجار رفتن بالاخره یه عدد رند پیدا کردمو رفتم سوال بعدى. تازه داشت از ریاضى خوشم میومد که یهو معلم ریاضى یه کلاس دیگه اومد و نشست رو میز . یه نگا به برگه م انداخت. دست گذاشت رو سوال قبلیو آروم گفت >> غلطه << و رفت. خوشحال ازینکه >> چه معلم خوبى << جوابو خط زدمو دوباره نوشتم . بعد از اون فهمیدم جواب خودم درست بوده. از این دست معلما زیاد داشتم، تنبیه بدنى خوراکشون بود از لاى در گذاشتن بچه ها بگیر تا لخت کردنشون سر کلاس. دوره بدى بود کلن. وختى از مدرسه و محیطش واسه همیشه بیرون اومدم اون حس تنفر از معلم با من موند . شاید قرار بود روزى انتقام بگیرم. چاهارسالى از حضورم تو باشگا مى گذشت که یه روز استادم تماس گرفت و ازم خواست بجاش برم مدرسه واسه ورزش. رفتمو خودمو دانشجوى رشته روان شناسى جا زدم. احترام گذاشتن و راهنمایى م کردن به سمت دفتر معلما یا بهتره بگم همون حموم زنونه معروف. ساعت نه بود و منم منتظر بودم تا کلاس بعدى شروع شه. در باز شد و یه گله معلم ریختن تو. چاق، پرمو، سیاه، بدقواره . خدمتکار مدرسه رو میزا براشون سفره انداخته بود تا صبحونه میل کنن. صحنه خوبى نبود، احساس میکردم نیم ساعت زر زر کردن سر کلاس همچینم کره و مربا و چایى نمیخواست . جو جورى بود که هر لحظه امکان داشت مدیر براشون کله پاچه هم سفارش بده. بلند حرف زدنشون راجع به غذا و بچه هاشون و سبزى خرد شده و شوهراشون خسته م میکرد. کلاس که شروع شد بچه هارو بردم حیاط تا بچرن. تیکه مینداختن و فحش میدادن. رفتم سمت اتاق مدیر،در زدم. اومد بیرون. زل زدم تو چشماشو گفتم >> شما دانش آموزاى فوق العاده بى تربیتى دارید << نگاش سر خورد زمین. رامو کشیدمو رفتم بیرون، به استاد زنگ زدمو اونم قول داد از نمرشون کم کنه و کرد. معلمى شغل نیست. هر کسى واسه معلم شدن مناسب نیست . معلمى کلمه خطرناکیه. براى من معلم کسى بود که منو به کارى که دوست نداشتم علاقمند کرد. براى من معلم همون استادى بود که بى نیاز از مال دنیا بود و حتا نمیدونست دفتر رئیس دانشکده کجاست. همون استادى که تنها افتخارش یه صحبت چند دقیقه اى با یکى از مدیران برتر جهان بود. یه روز بعداز کلاس آروم همینطور که باهاش قدم میزدم ازش خواستم ایمیلشو بهم بده، کمى صحبت کرد. بهم گفت ایمیلشو منشیش چک میکنه، گفتم ممکنه باهاتون کارى داشته باشم که تو همین لحظه یه دانشجوى دیگه اومدو ازش سوال پرسید. آروم اومدم کنار. استاد رسیده بود به در خروجى که برگشت و صدام زد. رفتم سمتش ازم خواست شمارشو یادداشت کنم و چه زیبا بود اون لحظه.>> استاد عزیزم روزت مبارک << حالا این نوشته رو والش بود و بعد با یه لایک به خودم برگشت. * آیا سایت آپلود عکسام فی.لتر شد؟ جلوى استعدادمو نگیر فی.لتر چی.
بزن خلاصمون کن
بعضی وختا ععادم تو یه موقعیتایى گیر میکنه که تمام استراتژیهایى که قبلن چیده بود واسه مواجه شدن با این شرایط دود میشه میره هوا. ته کلاس نشسته بودم با گوشى تو نت دنبال یه سایت بودم. بقیه سرشون تو کتاب بود و کلاس جو بدى داشت یجورایى تو هوا درس جریان داشت ،من اما با این پیش فرض که >> چون جلسه قبل نبودم ازم نمیپرسه << یه سرى هم زدم به فی*س بوک و در حال لایک زدن بودم که اومد. نشست تو >> جا استادى << دفترو باز کرد و صدا زد فلانى. خیالم راحت شد که از اول دفتر شروع نکرده و خب پس تا آخر کلاس نوبت به من نمیرسه. یکم با چشماى باز چرت زدم، یکمى دس کردم تو کیف با گوشى ور رفتم،یکمى رو کاغذ امضا کردم و یکمى هم به پشت سر پسرى که جلوم نشسته بود خیره شدم و به این فک کردم که چرا پشت گردنشو با تیغ نمیزنه و همه این کارا با پس زمینه اى از صداى استاد انجام میشد. به گوشى که تو کیف بود یه نگا انداختم ،ساعت نه و بیست و پنج دقیقه صب بود. داشتم کتابمو میبستم که صدایى منو خوند. ریدم سر جام و تف کردم به شانسم. با صدای بلند اعلام کردم >> نخوندم استاد << این جمله هر چند منو آزاد کرد از فشارو هر چی ، ولى >> به غرورم برخورد << اصن. بعد مث چی افتاد به جونم که تا یه هفته درگیرش بودم. این جورى بود که یه روز قبل، از ساعت هشت شب تا دوازده و رب بین خواب و بیدارى نشستم به درس خوندن. بعد عادتى که من دارم وخت درس خوندن یه جوریه. ینى حتمن باید بنویسم تا حک شه تو مخم، ولى خب معجزه میکنه عاقا. فردا صبش ساعت هفت کرکره دانشگارو کشیدم بالا. تو کلاس یه مرور دیگه کردم و بعد خیره شدم به جا استادى. استاد اومد. نشست، دفترو باز کردو تا اسممو خوند شروع کردم چه چه زدن و چه لذت بخش بود. بدون مکث خلاصه هامو ریختم تو فضا، انقد که دختر جلویى برگشت و داشت با تعجب نگا میکرد و بگذریم. خواستم بگم کجاس اونى که بیاد تو زندگى منو بزنه زمین و غرورمو خرد کنه؟ میخوام بگم ععادمش هستم که بلند شمو حداقل دلم خوش باشه که ععاره، میشه از این موقعیتا یه فرصت ساخت واسه بلند شدنو خدا رو چه دیدى شاید واسه قد علم کردن جلو همه کسایى که یه روز با لذت زمین خوردنتو دیدن. 1.http://www.imgbaz.com/uploads/80713354661154126.jpg 2.http://www.imgbaz.com/uploads/76613354665027594.jpg
یبوست نوشتارى
قبلنا انقد طول نمیکشید که حالا میکشه. یه مدته قبل از اینکه درو باز کنم و برم بیرون نگام میره سمت پاهام ، با دقت نگا میکنم ببینم شلوارم پامه یا نه؟ این کار چند دقیقه طول میکشه یا حتا ممکنه کار به صدا زدن خواهره هم برسه که بیاد نگا کنه و بهم اطمینان بده. اصن همین وخت تلف کردنا باعث میشه من دیر به کلاسام برسم و یه وختایی ام دروغ بگم و پاى ترافیکو بکشم وسط . خب نمیام به استاد قضیه شلوار چک کردنو بگم که. این نگرانى تو خوابم همرامه حتا. دیدن خوابایى مث این که >> از شب تا صب دارم دنبال لباس میگردم که بپوشم و برم بیرون << یا >> راه رفتن تو خیابون با یه چادر گل گلى << نشان از عمق فاجعه داره. به حدى که صب که از خواب پا میشم کلى خسته ام از فعالیتایى که تو خواب داشتم.این چک کردن شلوار جنبه وسواسى نداره و منشا اش چیز دیگه س و اون چیزی نیس جز نگاه ملت. یه جورى نگا میکنن که ععادم به خودش شک میکنه نکنه خبریه؟یا نکنه لخت از خونه زده بیرون؟در مورد من اما هیچ کدوم ازینا نیس. این روزا فراموشکار شدم در حد چی . ذهنى که خیلى پر باشه عملکردش بى شباهت به یه ذهن خالى نیس. از قضیه شلوار چک کردن که بگذرم اصن فکر نمیکردم نوشتن زور زدن میخواد. این نوشته حاصل تلاش هاى کسى بود که دچار یبوست نوشتارى شده.تازه دردم داشت که خب مهم نبود.همین.فکر کنم راش باز شده تا حدودى.دوستا حتمن در جریان زایمان عنترنت هستن تا حدودى.با گوشى جواب کامنت دادن اونم با این وضع یه چیزى مث زایمان طبیعیه.شرمنده.مهسا اینجا مال توئه بیا قدم بزن راه برو فقط کار بد نکن. http://www.imgbaz.com/uploads/42713351712035969.jpg
فقط واسه اینکه بگم زنده ام
با اینکه متولد شیرم ولى از الان دارم روزشمارى میکنم واسه اومدن پاییز و زمستون، واسه سوز و سرما، واسه پالتوم و شال گردنم یا اون نیم بوتا، واسه سگ لرز زدنا تو سرما واسه هاااا کردنو بخارش حتا. اگه من جاى نقاش این فصل ها بودم بهار و تابستونو حذف میکردم تا ملت قدر گرمارو بدونن اونم نه از نوع خورشیدیش، گرماى بخارى و شومینه منظورمه. اینکه چشات شعله آتیشو ببینه خودش یه لذته. وختى به گرما و فصل تابستون فکر میکنم یه نخطه رو لپم اونم سمت راست مى افته به خارش. این ینى استرس یا شاید یه کوفتى مث اگزما که قراره مث خوره بیفته به جونم. تابستون که میشه ملت وحشى میشن میفتن به جون هم چرا؟ چون اعصابمون تعطیل میشه. شاید یکى از دلایل تنفرم از این فصل این باشه که دیگه با تیپاى گل گلى نمیتونم برم حیاط واسه تردد و قدم زدن چراکه کلى پنجره رو به حیاط باز میشه با ععادماى فضول تو قابش. حاضرم تموم عمرم هوا سرد باشه تا همه پنجره ها بسته باشن، ععادما تو خونه هاشون دور هم جم باشن، تو خیابونا ملت پالتو به تن دستاشون از سرما تو جیب همدیگه باشه، بارون بیاد، برف بیاد و من بپرم تو حیاط و همش عکس بگیرمو ععادم برفى درست کنم و با تمام وجود سوزو به تنم بمالم. این چند روز انگار دنیا تو دستام بود. دوس نداشتم بارون تموم شه، حتا با وجود پر شدن حیاط از تگرگ و بارون و وضعیت بحرانیش گوشى به دست تو حیاط مشغول عکاسى شدم. * لینکا احتمالن جنبه تزیینى خواهند داشت چراکه با گوشى عکس آپ کردن این مسخره بازیارم داره دیگه. 1. http://www.imgbaz.com/uploads/62013346036491812.jpg 2.http://www.imgbaz.com/uploads/12213345979326959.jpg 3.http://www.imgbaz.com/uploads/17513345978131572.jpg 4.http://www.imgbaz.com/uploads/24613345977246426.jpg 5.http://www.imgbaz.com/uploads/63213345956601974.jpg 6.http://www.imgbaz.com/uploads/30213345934947557.jpg 7.http://www.imgbaz.com/uploads/16013346073637724.jpg 8.http://www.imgbaz.com/uploads/19113346076197979.jpg
رفیقى از جنس بیک
همینطور که داشتم رو کاغذ مینوشتم دستم لرزید، سر خورد رو کاغذ. خودکارو محکمتر گرفتم، ولى باز افاقه نکرد. نوشتنم به دلم نمیشست. دفترو بستم و خودکارو انداختم تو کیفم. رفته بودم تو فکر که خودکارمو کجا گذاشتم؟ من ععادم نوشتن با خودکاراى سوسول نیستم. کلاس سوم بودم انگار. شادى خاصى بود وختى بهمون گفتن که میتونیم با خودکار بنویسیم. همون وخت بود که دس کردم تو کیفم و خودکاراى قرمز و آبى بیک رو از کیفم درآوردمو شروع کردم به خط کشى کردن دفتر با خودکار قرمزى که یه رنگ خاصى داشت و بعضى وختام به صورتى میزد و بعد نوشتن با خودکار آبى بیک که من دیوونه شم. یاد ندارم تو تمام این سالا خودکارى دس گرفته باشم که بیک نباشه. اگرم بوده به تعداد انگشت دست بوده و صدالبته از سر ناچارى و اون لحظات عذاب آور بوده برام. اصن برام اهمیتى نداره سرکلاس بین اون همه دست راستى که خودکاراى سوسولى گرفتن، یه دست چپ هس که یه خودکار با در آبى رنگ و موشکى گرفته و با صلابت خاصى مینویسه. ممکنه کسى دقت نکرده باشه تا حالا، ولى کافیه یکى مث من باشى و >> بیک باز << پس حتمن تا حالا دونستى >> نوشتن با بیک چقدر لذت بخشه << عاشق استیلشم. راحت میشه توشو دید. انگار چیزى پنهون از تو نداره و یجورایى صافه باهات و زمان مرگشم میشه فهمید. راستش حس میکنم بیک مث خودمه. اولش که باهاش شروع میکنى به نوشتن سفته و مغرور ولى وختى باهاش صمیمى شى نرم میشه و برات راحت مینویسه ، ولى این صمیمیت تا اون حد نیس که یهو جوهر پس بده از سر رفاقت. حواسش جمه و حد و حدودو رعایت میکنه. اینایى که گفتمو بهش اطمینان دارم و همینجورى رو هوا حرف نمیزنم. اینو کسى میگه که سالهاس یار غارش خودکار آبى بیکشه، حتى الان که رو کتاب مدی.ریت استر.اتژیک منتظر یه عشق بازى نوشتارى با منه. http://www.imgbaz.com/uploads/62913346478113447.jpg
← صفحه بعد
نظرات ()